تبليغاتX
فروغ من

عاشقانه بیست و نهم

ماجراى مرا پايانى نبود

در تمام اتاق‏ها

خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند

و پرندگانى

بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خود مى‏بستند

كه فريبم دهند

موسى

در آتش تكه‏هاى عصايش مى‏سوخت

بع‏بع گوسفندانى گريان

در فراق شبان گمشده

در اتاقم مى‏پيچيد

و من

تكه تكه

فراموش مى‏شدم.

بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفيد كرده بود

عقربه‏ها

مثل دو تيغه الماس

بر مچ دستم برق مى‏زدند

و زمين

به قطره اشك درشتى معلق مى‏مانست.

ماجراى مرا پايانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمى‏خاست

دستم را نمى‏گرفت و

به خيابانم نمى‏برد.

 

محمد شمس لنگرودي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:11  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه بیست و هشتم

سوگ سروده استادشفيعي كدكني براي پرویز مشكاتيان

اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دورِ فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکِ تيره روزِ هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفِ مستي و مي نوشي ات نبود

دودِ چراغ موشيِ دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمِ خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي

 زينان به فکرِ داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزاديِ وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابورِ سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

 

 21 سپتامبر 2009، پرينستون 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:8  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه بیست و هفتم

درد واره‌ها

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:3  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه بیست وششم

براي خدا شعر دیگری از دخترم فروغ

چند روز پيش فروغ شعري كوتاهي گفت به اين مضمون

" مردم برای دیدن تو 

جانشان را

مي دهند

لطفا بيا"

به فروغ گفتم اسم اين شعر چيه؟

گفت:براي خدا

گفتم:ما مسلمانان شيعه، امامي داريم كه به اون امام زمان(عج) مي گوييم.كه دعا مي كنيم زود زود بياد و.....پيشنهاد كردم اسم شعرخود رو امام زمان بگذارد قبول كرد. بعدا خودم را سرزنش كردم كه چرا اين پيشنهاد را كردم چون در زمينه هاي شعر و داستان و موسيقي و..... تلاش كردم چيزي را به فروغ تحميل نكنم اما احساسي به من مي گفت درباره اسم اين شعر اين كار را كرده ام .

با بابك آتشين جان كه قرار است زحمت چاپ شعر و نقاشي فروغ را در روزنامه همشهري بكشد در باره اين شعر وپيشنهاد اسم ان به فروغ صحبت مي كردم معتقد بود اسمي كه فروغ انتخاب كرده بيشتر به شعر كوتاهش مي آيد تا نام پيشنهادي من. مي گفت به نظر فروغ همه مردم تنها منتظر خدا هستند تا خود را فداي آن كنند.

به نظرم تحليل درست تري آمد. هر چند به قول رابرت فراست شعري خوب است كه بتوان برداشت هاي مختلفي از آن داشت.

تا نظر شما چه باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:19  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه بیست وپنجم

شعری برای این روزهاکه می گذرد......

دكتر سعيد شفيعيون از شاگردان كارگاه تخصصي آواز استاد شجريان شعري از مجموعه "هزاره دوم آهوي كوهي" دكتر محمد رضا شفيعي كدكني را كه چند سالي از انتشار آن مي گذرد در اختيار من قرارداد كه بي ارتباط با حال و هواي اين روز هاي ما نيست.

در خم دهليز گردباد

ديدار خضر بود و

چه بسيار سبز و

 سبز

وان شوق ناشناخته

ما را

مي برد تا تپيدن هشتاد و هشت نبض

وقتي چشم خويش گشوديم

تنگ و شاد

ديديم

گويي رسيده ايم

وليكن

آنجا كه مي رسد به سرانجام

خاشاك گيج در خم دهليز گردباد

 

دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه بیست وچهارم

خدا   شعری از دخترم فروغ

ساعت 11 شب جمعه19 تير ماه بود كه دخترم فروغ گفت بابا من یه شعر گفتم بخوونم برات

با بي ميلي والبته افسردگي ناشي از نرفتن به مسافرت شمال در اين چند روزه تعطيلي اجباري گفتم:شعرتو بنويس بعد با هم مي خوونيم.

مي خواستم از سرم بازش كنم .اما گويي فروغ متوجه نيتم شده بود.

گفت: بخونم ديگه و امانم نداد وخواند.

وقتي خواستم شعرش را تكرار كند بي هيچ كم و كاستي آن را تكرار كرد.به نظرم شعري فوق العاده اي آمد تا نظر شما چه باشد

 

خدا

پيرمردها فكر مي كنند تو پيري  اما نه

جوان ها فكر مي كنند تو جواني  اما نه

بچه ها فكر مي كنند تو بچه اي  اما نه

من تا ابد با تو هستم

حتي وقتي كه بميرم.

 

 فروغ محمدي نيا

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:56  توسط ايليا محمدي نيا  |