تبليغاتX
فروغ من

عاشقانه شانزدهم

دوست ندارم شعر بنويسم

تو را دوست دارم

دوست دارم تو را بنويسم

تو را که با نت های سرگردان به سراغم می آيی

مثل ماه

که در شب اردیبهشتی دير

کلاهش را کج کرده

و دارد سلام می کند به من

عين راه

که خودش را گم کرده

و دارد می پيچد دور من

تو را

 دوست ندارم شعر بنويسم

دوست دارم تو را

تو را دوست دارم بنويسم

تا بادها کلاهشان را بر دارند

ما کلاه بادها را برداريم

و بگذاريم سر زندگی

سنجاب ها پشت برگ ها ،لای چمن ها،بالای درخت ها

رودخانه ها بالای صخره ها ، لای سنگ ها

کنار کوه ها و جنگل ها،لای جادها و شهرها زندگی می کنند

رودخانه ها

آن ها همه جا زندگی

و زير پل ها عشق می کنند

ما مثل سنجاب ها نه،مثل درخت ها و رودخانه ها نه،ما مثل خودمان زندگی نمی کنيم

دوست دارم اين چهار و نيم صبح

اين ارديبهشت خيلی دور

تو بودی،نيستی

يک عکس رنگ پريده از تو بود،نيست

دوست دارم زندگی شکل ديگری بود،نيست

و تو تنها شکل بودی

يک شکل با همان خنده

که سنجاق

چشم که براق بود

خوب بود جاده خودش را

باد کلاهش را

اين اردیبهشت ماه اش را

بر می داشت

و جای همه بنفشه ها

تو را می کاشت.

 

 

شهرام رفیع زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 16:33  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه پانزدهم

forough

بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم

بگذار پر شوم

 از قطره های کوچک باران

از قلبهای رشد نکرده

 از حجم کودکان به دنیا نیامده

بگذار پر شوم

شاید که عشق من

گهواره تولد عیسی دیگری باشد

 

 فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:37  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه چهاردهم

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

 چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

 من جاودانیم که پرستوی بوسه ات

 بر روی من دری ز بهشت خدا گشود

 اما چه میکنی دل را که در بهشت خدا هم غریب بود؟

 

 فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 13:12  توسط ايليا محمدي نيا  |