تبليغاتX
فروغ من

عاشقانه نوزدهم

با تو بودن خوبست

و کلام تو

مثل بوی گل در تاریکی است

مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است

بوی پیراهن تو

مثل بوی دریا نمنکست

مثل باد خنک تابستان

مثل تاریکی خواب انگیزست

گفتگو با تو

مثل گرمای بخاری و نفس های بلند آتش

می برد چشم خیالم را

تا بیابان های دورترین خاطره ها

که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها

اهتزازی دارند

که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند

نوشخند تو

می برد گرگ نگاهم را

تا چراگاه چالکترین آهو ها

می برد آرزوی دستم را

تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو

این پهنه پک زیبا

مثل دریایی تو

انده انگیز و غرور آهنگ

مثل دریای بزرگ بوشهر

که پر از زورق آزاد پریشانگرد است

مثل زورق پر از مرد است

مثل ساحل که پر از آواز ست

مثل دشتستان

که بزرگ و بازست

تو ظریفی

مثل گلدوزی یک دختر عاشق

که دل انگیز ترین گلها را

روی روبالشی عاشق خود می دوزد

با تو بودن خوبست

تو چراغی من شب

که به نور تو کتاب تن تو

و کتاب دل خود را که خطوط تن تست

خوش خوشک می خوانم

 تو درختی من آب

من کنار تو آواز بهاران را

می خندم و می خوانم

می گریم و می خوانم

با تو بودن خوبست

تو قشنگی

مثل تو مثل خودت

مثل وقتی که سخن می گویی

مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه

 مثل تصویر درختی در آب

روی کاشتانه در چشمان منتظرم می رویی

 

منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:29  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه هجدهم

مطرب درآمد

با چکاوک ِ سرزنده‌يي بر دسته‌ی سازش.

مهمانان ِ سرخوشي

به پای‌کوبي برخاستند.

از چشم ِ ينگه‌ی مغموم

آن‌گاه

ياد ِ سوزان ِ عشقي ممنوع را

قطره‌يي

به زير غلتيد.

عروس را

بازوی آز با خود برد.

سرخوشان ِ خسته پراکندند.

مطرب بازگشت

با ساز و

آخرين زخمه‌ها در سرش

شاباش ِ کلان در کلاه‌اش.

تالار ِ آشوب تهي ماند

با سفره‌ی چيل و

کرسي‌ باژگون و

سکّوب ِخاموش ِ نوازنده‌گان

و چکاوکي مُرده

بر فرش ِ سرد ِ آجُرش.

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:24  توسط ايليا محمدي نيا  | 

عاشقانه هفدهم

پنج شنبه 3 بهمن ماه مصادف است با هشتمين سالروز تولد دخترم فروغ عاشقانه هفدهم را به او تقديم مي كنم.

 ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پر شوکت من
ای با تو من گشته بسیار
در کوچه های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دور دستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟

 

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:15  توسط ايليا محمدي نيا  |