حکایت کره از آب گرفتن لبنانی
ها
شنيده ايد طرف از آب هم كره مي گيرد لبناني ها مصداق بارز
اين مثل ناب ايراني هستند. درعكس زیر شماتصوير تپه خودكشي (كه البته الان ديگر صخره
شده است )را مي بينيد كه گويا در دهه 70دو دختر به خاطر مرگ خواننده مصري مورد
علاقه شان ازروي آن سقوط ازاد را تجربه كرده و خودكشي كردند وهمين شده مثلا جاذبه
گردشگري لبنان كه تورها ديده مسافرانشان را به ديدارش منور مي كنند.

شما اين اثررا مقايسه كنيد با انبوهي از صخره نگاري هاي
كه دردشت هاي اطراف خمين از توابع استان مركزي بي هيچ توجهي به آن به امان خدا
سپرده شده اند.
سن این سنگ نگارها بین 10 تا 15 هزار سال و قدمت سنگ
نوشته های این منطقه نیز بین ۳۰۰ تا ۷۰۰ سال برآورد می شود.مشاهده برخی از این سنگ
نگارها حیرت آور است و گویی به تازگی نوشته شده اند.

جاده های دسترسی به این آثار در
خمین
خمین، جاده گلپایگان - روستای قیدو حد فاصل بند
قیدو و بند مزاین و پل غرقاب که بر روی رودخانه خمین قرار دارد همچنین جاده
الیگودرز- حد فاصل روستاهای فرنق - آشمیسان - آشناخور و هاجیله و صخره های سمت راست
و چپ رودخانه خمین است.
با شناسایی دقیق و برنامه ریزی برای حفظ این سنگ نگاره ها
می توان امیدوار بود ضمن افتخار داشتن قدیمی ترین و کامل ترین سنگ نگاره های کشور،
منطقه تیمره و شهر خمین مورد استقبال بیش از پیش گردشگران داخلی و خارجی قرار
گیرد.
برای دیدن تصاویر بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید.
Timare (Khomein , Golpayegan)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:24  توسط ايليا محمدي نيا
|
مادر بزرگ قصه هاي من
شب بعد روزي كه از سفر سوريه و لبنان آمده بودم همه اعضاي خانواده من و همسرم شنبه شب 10 اسفند ميهمان ما بودند.ميانه هاي صرف شام علي رضا برادر كوچكترم گفت كه در مدت يك هفته حضورم در مسافرت، سفري يك روزه به شمال داشتند به همراه دامادمان فرهاد وديگر برادرانم اكبرآقا وحسين .

گفت مسافرت خوبي بود
گفت جاي تو خالي
گفت هوا خيلي خوب بود
گفت فرهاد براي مادر وپدر بزرگ سوپ خوشمزه اي پخته بود
گفت حسين لباس هاي پدر بزرگ را شست!!!
گفت پدر بزرگ و مادر بزرگ حال خوبي نداشتند
گفت و گفت و گفت ......
و من ديگر چيزي نشنيدم بغض گلويم را فشرد.
شام را نيمه كاره رها كردم .به اطاقم رفتم و گريه امانم نداد.
مادرم پس از اعترض به علي رضا كه مگر نمي داني نبايد درباره كسالت مادر و پدر بزرگ پيش ايليا حرفي بزني به همراه مادر خانمم به قصد آرام كردنم به اطاقم آمدند.بعد ها حسين گفت همان بهتر كه كه در سفر شمال نبودي .
گفتم چرا؟
گفت در لحظه خداحافظي پدر بزرگ ومادر بزرگ گفتند با رفتن شما ما باز هم تنها مي شويم.
همان روز ها خواب بدي ديدم و همين باعث شد حتا جرات تماس گرفتن با مادر بزرگ را نداشته باشم. از آن شب به بعد تا زماني كه روز هاي نوروز 88به شمال رفتم حال خوشي نداشتم.
خدا را شكر كه اين روز ها با مراقبت نوبتي پدر وعموهايم حال هردويشان خوب است.
مي دانم كه از اين همه شيفتگي تعجب كرده ايد.اما واقع امر آن است كه تمامي نوه ها ونتيجه همين حس را نسبت به مادر بزرگ دارند.شايد تحليل برادرم حسين در اين رابطه راه گشا باشد. او معتقد است خيلي ها مادر بزرگ دارند والبته چيز هايي درباره مادر بزرگ قصه ها شنيده اند. اما ما مادر بزرگ قصه هارا نشنيده ايم.ما آن را داريم
شعر زيباي زير را به عنوان عاشقانه بيست و يكم به مادر بزرگ قصه هايم تقديم مي كنم.
مادر بزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز، روز زندگانی ام
حسين پناهي
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:2  توسط ايليا محمدي نيا
|