خدا شعری از دخترم فروغ
ساعت 11 شب جمعه19 تير ماه بود كه دخترم فروغ گفت بابا من یه شعر گفتم بخوونم برات
با بي ميلي والبته افسردگي ناشي از نرفتن به مسافرت شمال در اين چند روزه تعطيلي اجباري گفتم:شعرتو بنويس بعد با هم مي خوونيم.
مي خواستم از سرم بازش كنم .اما گويي فروغ متوجه نيتم شده بود.
گفت: بخونم ديگه و امانم نداد وخواند.
وقتي خواستم شعرش را تكرار كند بي هيچ كم و كاستي آن را تكرار كرد.به نظرم شعري فوق العاده اي آمد تا نظر شما چه باشد
خدا
پيرمردها فكر مي كنند تو پيري اما نه
جوان ها فكر مي كنند تو جواني اما نه
بچه ها فكر مي كنند تو بچه اي اما نه
من تا ابد با تو هستم
حتي وقتي كه بميرم.
فروغ محمدي نيا
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:56  توسط ايليا محمدي نيا
|
برای این روزها.......
گفتم که مژده بخش دل خرم است اين
مست از درم درآمد و ديدم غم است اين
گر چشم باغ گرية تاريک من نديد
اي گل ز بي ستارگي شبنم است اين
پروانه بال و پر زد و در دام خويش خفت
پايان شام پيله ابريشم است اين
باز اين چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من گرفتگي عالم است اين
اي دست برده در دل و دينم چه مي کني
جانم بسوختي و هنوزت کم است اين
آه از غمت که زخمه بي راه ميزني
اي چنگي زمانه چه زير و بم است اين
يک دم نگاه کن که چه بر باد ميدهي
چندين هزار اميد بني آدم است اين
گفتي که شعر سايه دگر رنگ غم گرفت
آري سياه جامه صد ماتم است اين
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:27  توسط ايليا محمدي نيا
|